آتش

چهارشنبه 24 شهریور 1389 09:45 ب.ظ

نویسنده : محمود دل شکسته
ارسال شده در: بی معنایی مانند شعر ، از دل برآمده ، خدایی بودن ،







معنای آتش دانی؟
نمی دانم
روشنایی میدهد
ز چه؟
نمی دانم
گرما می بخشد
ز چه؟
نمی دانم
بگذار کمی فکر کنم شاید تعریفی از آتش است که می دانم.....
به گمانم یافتم
می سوزاند
ز چه؟
از برای نابودی من ،تو،او
وای بر آتش عشق تو
که که نه گرما می دهد نه روشنایی
مرا در سردی تاریک نگاهت تنها می سوزاند



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

حقیقت

دوشنبه 25 مرداد 1389 02:29 ب.ظ

نویسنده : محمود دل شکسته
ارسال شده در: از دل برآمده ، زمانی بیشتر! ، خدایی بودن ،



آسمان جایگاه پرندگانی است که پرواز را احساس کنند .

و خورشید ماوای حقیقت هایی است که باید در نور فهمید
پس پرنده ای باش که در آسمان حقیقت پرواز کردن را حس می کند و به خورشید نزدیک تر می شود!!!!!!!!!!!!!



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 25 مرداد 1389 02:33 ب.ظ

خدا

دوشنبه 25 مرداد 1389 01:56 ب.ظ

نویسنده : محمود دل شکسته
ارسال شده در: زمانی بیشتر! ، خدایی بودن ،



ملاصدرا میگوید:

خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان
   اما به قدر فهم تو کوچک می شود
       و به قدر نیاز تو فرود می آید
          و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
    و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

  یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
       عقیمان را طفل می شود
  ناامیدان را امید می شود
 گمگشتگان را راه می شود
              در تاریکی ماندگان را نور می شود
 رزمندگان را شمشیر می شود
      پیران را عصا می شود
                 محتاجان عشق را عشق می شود
   خداوند همه چیز می شود همه کس را

 به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با شیطان

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
ومغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردیها،نا راستی ها،نا مردمی ها

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه،بر سر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان مینشیند
در دکان شما،کفه های ترازوهایتان را میزان میکند.
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
   مگر از زندگی چه میخواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود؟!!!!!!!!!!!!!!!؟



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 25 مرداد 1389 02:28 ب.ظ

مناجاتی با او

یکشنبه 17 مرداد 1389 09:04 ب.ظ

نویسنده : راضیه معینی
ارسال شده در: بی معنایی مانند شعر ، خدایی بودن ،
و اینک شاعر بزرگ قرن 15،محمود رضا معینی
 به افتخارش کف مرتب:

مناجاتی با خدا

دستانم به سوی تو،به سوی بارگاه
اما چه کنم؟نمی رسد به تو،دستان کوتاه

چشمانم در پی روی دیدنت
گوشهایم خواهان شنیدنت

ولیک حجاب هایی در برند
چشم و گوشم،همه کور و کرند

پاهایم به سویت
لیک راه نبرند به کویت

ناگه ندا ز عرش برخاست
که دل،خانه ماست

ره به کجا می بری!
آنگاه که تو در بری

ما ز رگ گردنت نزدیک تریم
تو گمان بری ز ما دوری،که ما دربریم

دل بشوی و زیبنده کن
خود را به ما بیننده کن

ناگهان دلم رامش گرفت
ریشه های شکّم آتش گرفت





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

حق

شنبه 2 مرداد 1389 11:51 ب.ظ

نویسنده : راضیه معینی
ارسال شده در: خدایی بودن ،
خداوندا !
مگذار آنچه را که حق میدانم به خاطر آنچه که بد میدانند کتمان کنم...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

تلخی

شنبه 2 مرداد 1389 02:22 ب.ظ

نویسنده : محمود دل شکسته
ارسال شده در: بی معنایی مانند شعر ، زمانی بیشتر! ، از دل برآمده ، خدایی بودن ،
تلخ ترین لحظه زندگی آن زمانی است که به تلخی زندگی فکر میکنم


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 2 مرداد 1389 02:24 ب.ظ

معبد

جمعه 1 مرداد 1389 05:36 ب.ظ

نویسنده : محمود دل شکسته
ارسال شده در: داستان ، خدایی بودن ،
عبادتگاهی در حوالی شهری در حال ساخت بود و تعداد معدودی کارگر مشغول بریدن سنگ برای آن بودند.عابری برای اینکه ببیند دارند چه میسازند توقف کرد,به سوی یکی از کارگران رفت و پرسید:چکار میکنید؟کارگری که غمگین و جدی و حتی عصبانی به نظر میرسید,بدون آنکه نگاهی به عابر بیندازد گفت:مگر نمیبینی دارم سنگها رو میبرم ؟؟؟
عابر به طرف کارگر دیگری رفت و همان سوال را تکرار کرد.این مرد هم غمگین به نظر میرسید,اما عصبانی نبود.قلم و چکش خود را پایین گذاشت وچشم به عابر دوخت و با حالتی محزون گفت:دارم نان در میارم!!! و کارش را از سر گرفت.
عابر به سمت سومین کارگر که نزدیک دروازه اصلی عبادتگاه مشغول همان کار بود رفت.او با حالتی شادمانه آواز میخواند .عابر از او هم پرسید:دوست من چه میکنی؟آن مرد با صدایی خوش طنین گفت:دارم عبادتگاه میسازم.بعد شروع به آواز خواندن و کار کردن کرد.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

زندگانی

پنجشنبه 31 تیر 1389 09:41 ب.ظ

نویسنده : راضیه معینی
ارسال شده در: خدایی بودن ،
یک هزار سال پیش همسایه به من گفت:از زندگی بیزارم زیرا چیزی جز اندوه ندارم
دیروز از گورستان گذشتم و زندگانی را دیدم که بر سر قبر آن همسایه میرقصید.
سعی و تلاش در طبیعت چیزی جز اشتیاق بی نظمی برای نظم نیست.


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 31 تیر 1389 09:44 ب.ظ



ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو