تا سه نشه!!!!

پنجشنبه 30 دی 1389 09:07 ب.ظ

نویسنده : محمود دل شکسته
ارسال شده در: داستان ،




_ امروز سومین روزی است که دارم باهات حرف میزنم ولی باز تو جوابی نمی دی؟!!!؟هر بار که با تو حرف میزنم فقط به روبرو و قیافم نگا میکنی و توی صورتت هیچ حسی از حرفام وجود نداره!!!!انگار جادو می شی که حتی به خودت زحمت لب زدن هم نمی دهی. اما اگر اینبار جوابمو ندی ، میکشمت، میفهمی میکشمت!! جواب بده! چرا حرف نمی زنی؟ لالی؟چرا کمکم نمی کنی و نجاتم نمی دی از اینجا !!از این وضعیت خسته شدم یعنی خستم کردی !!! جواب بده ...بجنب ... جواب بده....باشه خودت خواستی....

گلدان را برداشت و ....

صدای شکستن بلند شد ، در اتاق باز شد :

_ بازهم...

خیره به او داخل اتاق شد او نیز به فرد وارد شده به اتاق فقط زل زده بود:

پرستار،پرستار!!!بیا این بیمار رو ببر بیرون و به نظافتچی بگو بیاد خرده آیینه ها رو جمع کنه!!!!


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 30 دی 1389 09:17 ب.ظ

مترسک

چهارشنبه 21 مهر 1389 02:36 ب.ظ

نویسنده : محمود دل شکسته
ارسال شده در: داستان ، از دل برآمده ،


بوی خوب گندم
صدای زیبای کلاغ ها
وای چه زیباست
غار غار....
صبح ،خورشید را از خواب بیدار می کنم
شب،به ماه شب به خیر می گویم
چه زیباست ماوای گل های آفتاب گردان بودن
کلاغ،ای شیرین دل من!
از روی شانه ام نپر
بگذار تنهاییم را پر کنی
بگذار نوای گوش خراش غار غارت به گوش من زیبا بنشیند
بگذار از دلی برایت بگویم که هرگز وجود نداشت
بگذار بگویم که دوستت دارم
بگذار بگویم جادو گر شهر اوز به من قلب نداده
اما دوست داشتن تو برای من دل ساخته است
میدانی،چند روزی است که کلاغ ها به سمت مزرعه روی آورده اند
من دیگر ترسناک نیستم
از پهلوی من تکان نخور
نه
....
نپر
....
از من نترس
.....
من مترسک نیستم
....
نه
....
نپر
.....
برگرد
.......
آه
آری این سایه که نزدیک می شود ترسناک است
.....
تبری بالا رفت و پایین آمد.........!!!



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 21 مهر 1389 03:06 ب.ظ

مرگ

یکشنبه 18 مهر 1389 07:21 ب.ظ

نویسنده : محمود دل شکسته
ارسال شده در: داستان ،




هوا سرد بود

آفتاب به آرامی از لا به لای برگ های پاییزی قدم بر می داشت
صبح،صورت خود را در آیینه به نظاره نشسته ام
با شانه آخرین مو های سفیدم را شانه می کردم
چندین روز است که این کار ،کار روزانه ام شده است
هر روز تار موی بیشتری لای آن دندانه های خشن شانه ، بر جای می ماند
خیلی وقت است در انتظار او خود را می آرایم
با هر صدایی از جای می پریدم ، به گمانم او بود
باز هم صدایی ،اما این بار واضح تر از هر زمانی
به سمت در رفتم،در را برای رفتن گشودم
آه ای خدای من ،باز هم باید در انتظارش روزی دیگر را سپری کنم
آخر این چگونه روزگارست ،که حتی آن مرا نا امید کرده است!!!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 18 مهر 1389 07:42 ب.ظ

شرط آدمیت

سه شنبه 19 مرداد 1389 09:50 ب.ظ

نویسنده : محمود دل شکسته
ارسال شده در: داستان ، از دل برآمده ،
فرشته با خدا گفتگو میکرد:"نمیدانم چرا انسان را آفریدی؟مگر نمی دانستی چه میشود؟عقل در او خلاصه میشود.ظلم در او معنا میگیرد.مگر عقل و ظلم مقابله هم نیستند؟پس چرا آدم متلاشی نمیشود؟مگر در او چیست که دوام می آورد؟مگر او را چه کرده ای؟مگر نمی بینی که ظلم بر عقل او چیره خواهد شد؟چرا او را نمی میرانی؟"
خدا پاسخ داد:"در او چیزی قرار دادم تا عقل و ظلم را کنترل کند،بتواند آرزوهای سفید یا سیاه داشته باشد ،بتواند با وجود عقل و ظلم امید به زندگی داشته باشد ،بتواند چشمهایش را ببندد و سفیدی و سیاهی را حس کند، بتواند بی بال پرواز کند، بتواند مانند آبشار لبریز از احساس شود، بتواند مانند آب روان باشد،بتواند..."
فرشته چشمانش گرد شده بود،در خودش نمیگنجید،شوق تمام وجودش را گرفته بود، دیگر طاقت نیاورد. حرف را قطع کرد:"آن چیست؟" خدا پاسخ داد:"آن چیز از جنس توست!نه البته از تو هم برتر است.آن ((شئی))نیست!بلکه برتر است!" فرشته پرسید:"من هم میتوانم داشته باشم؟" خدا پاسخ داد :"آن وقت تو هم آدم میشوی!" فرشته گفت:"میخواهم آدم شوم!" ...
خدا آن را به فرشته داد.فرشته دیگر فرشته نبود ،آدمی بود که فریاد میزد:"دل،من دل دارم..."



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

قصه چهار شمع...

یکشنبه 3 مرداد 1389 05:39 ب.ظ

نویسنده : راضیه معینی
ارسال شده در: داستان ،
چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
شمع دوم گفت: ...
«
من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد . کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 3 مرداد 1389 05:42 ب.ظ

معبد

جمعه 1 مرداد 1389 05:36 ب.ظ

نویسنده : محمود دل شکسته
ارسال شده در: داستان ، خدایی بودن ،
عبادتگاهی در حوالی شهری در حال ساخت بود و تعداد معدودی کارگر مشغول بریدن سنگ برای آن بودند.عابری برای اینکه ببیند دارند چه میسازند توقف کرد,به سوی یکی از کارگران رفت و پرسید:چکار میکنید؟کارگری که غمگین و جدی و حتی عصبانی به نظر میرسید,بدون آنکه نگاهی به عابر بیندازد گفت:مگر نمیبینی دارم سنگها رو میبرم ؟؟؟
عابر به طرف کارگر دیگری رفت و همان سوال را تکرار کرد.این مرد هم غمگین به نظر میرسید,اما عصبانی نبود.قلم و چکش خود را پایین گذاشت وچشم به عابر دوخت و با حالتی محزون گفت:دارم نان در میارم!!! و کارش را از سر گرفت.
عابر به سمت سومین کارگر که نزدیک دروازه اصلی عبادتگاه مشغول همان کار بود رفت.او با حالتی شادمانه آواز میخواند .عابر از او هم پرسید:دوست من چه میکنی؟آن مرد با صدایی خوش طنین گفت:دارم عبادتگاه میسازم.بعد شروع به آواز خواندن و کار کردن کرد.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic