خیال

یکشنبه 2 آبان 1389 11:14 ب.ظ

نویسنده : محمود دل شکسته
ارسال شده در: از دل برآمده ،

خوابم نمی برد

گوسفندهایم تمام شده بود!!!!

در فکرم نقاشی کردم خیال تو را

باران می بارید و تو زیر باران با لباس ژنده ات خیس شده بودی!!

و من از پشت پنجره به روی تو لبخندی ملیح میزدم

و تو را خیال می کردم آنگاه که از این لبخند

لبریز می شدی!!! در حالیکه از سرما به می لرزیدی

آه چقدر زیباست

و تو همان جا زیر باران می خوابیدی  در حالیکه خواب را از چشمانت ربوده بودم

و من در خانه مجللم در خواب خوش بودم

تو خوابت نمی برد و من در خواب هفتمین شاه

اما ناگهان در به رویت باز می شد و تو در خانه در کنار من به خواب میرفتی

.....

....

اما تو هیچ گاه در به رویم باز نکردی

و  من خوابم نمی برد!!!!!

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic