مترسک

چهارشنبه 21 مهر 1389 02:36 ب.ظ

نویسنده : محمود دل شکسته
ارسال شده در: داستان ، از دل برآمده ،


بوی خوب گندم
صدای زیبای کلاغ ها
وای چه زیباست
غار غار....
صبح ،خورشید را از خواب بیدار می کنم
شب،به ماه شب به خیر می گویم
چه زیباست ماوای گل های آفتاب گردان بودن
کلاغ،ای شیرین دل من!
از روی شانه ام نپر
بگذار تنهاییم را پر کنی
بگذار نوای گوش خراش غار غارت به گوش من زیبا بنشیند
بگذار از دلی برایت بگویم که هرگز وجود نداشت
بگذار بگویم که دوستت دارم
بگذار بگویم جادو گر شهر اوز به من قلب نداده
اما دوست داشتن تو برای من دل ساخته است
میدانی،چند روزی است که کلاغ ها به سمت مزرعه روی آورده اند
من دیگر ترسناک نیستم
از پهلوی من تکان نخور
نه
....
نپر
....
از من نترس
.....
من مترسک نیستم
....
نه
....
نپر
.....
برگرد
.......
آه
آری این سایه که نزدیک می شود ترسناک است
.....
تبری بالا رفت و پایین آمد.........!!!



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 21 مهر 1389 03:06 ب.ظ

مرگ

یکشنبه 18 مهر 1389 07:21 ب.ظ

نویسنده : محمود دل شکسته
ارسال شده در: داستان ،




هوا سرد بود

آفتاب به آرامی از لا به لای برگ های پاییزی قدم بر می داشت
صبح،صورت خود را در آیینه به نظاره نشسته ام
با شانه آخرین مو های سفیدم را شانه می کردم
چندین روز است که این کار ،کار روزانه ام شده است
هر روز تار موی بیشتری لای آن دندانه های خشن شانه ، بر جای می ماند
خیلی وقت است در انتظار او خود را می آرایم
با هر صدایی از جای می پریدم ، به گمانم او بود
باز هم صدایی ،اما این بار واضح تر از هر زمانی
به سمت در رفتم،در را برای رفتن گشودم
آه ای خدای من ،باز هم باید در انتظارش روزی دیگر را سپری کنم
آخر این چگونه روزگارست ،که حتی آن مرا نا امید کرده است!!!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 18 مهر 1389 07:42 ب.ظ



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic