...

جمعه 12 فروردین 1390 12:32 ق.ظ

نویسنده : راضیه معینی
ارسال شده در: از دل برآمده ،

بار ها خواستم از خودم بنویسم از حالم از روزگارم اما هیچ گاه کلمات یاریم نکردنند

من در تنهایی خود اسیر شدم.روزگارم خالی ست از یک یار.یک همدل

.تنها دل خوشیم زنی ست میان سال و مهربان.

مهربانیش را چگونه وصف کنم؟حتی از وصف او هم ناتوانم.

اما نه  توضیح بیشتر نمیخواهد همه او را میشناسند...

 کسی از من میپرسد که آیا خوشبختی؟

چه بگویم؟

کسی میداند که آیا خوشبخت است یا نه؟

خوشبختی من چیست؟

سلامتی من آیا خوشبختی من است؟

زیبایی من آیا خوشبختی من است؟

پدر و مادر خوبم آیا خوشبختی منند؟

نمیدانم شاید

اما شاید به کار من نمیاید

من دنبال شاید نیستم

کسی هست که مرا با جوابی قطعی آرام کند؟

اهای

کسی هست؟

سردرگمم که آیا به حال خود گریه کنم یا بخندم؟

تو هم تا به حال همچین حسی داشته ای؟

خوب اگر داشته ای ...

اگر داشته ای چگونه خود را آرام کردی

آیا اصلا به آرامش رسیدی؟

من مدت هاست که آرامش ندارم

قلبم پر است از ترس

شک

مدت هاست که به دنبال جوابی هستم

اما...

اما به تنها چیزی که رسیدم سردگمی و تنهایی بود

اصلا گفتن این حرف ها

نشستن من در اینجا در این لحظه

تکان دادن انگشت هایم

پلک زدنم

نفس کشیدنم

فکر کردنم...

آیا فایده ای دارد؟

کسی هست جواب دهد؟

 

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو