دل خانه اوست

شنبه 9 مرداد 1389 01:57 ب.ظ

نویسنده : محمود دل شکسته
ارسال شده در: از دل برآمده ،

خدای خوبم

دلم برات تنگ شده.میدونی چند وقته ندیدمت.از وقتی كه آدم رو از بهشت روندی.نمی دونم چی كار كنم تا بهت برسم!!!!!!!!!!!!

میگن هر كی بیاد دم در خونت دست خالی برنمیگرده .اصلا مگه تو به غیر دل ما خونه ای دیگه ای هم داری.

پس من به امید دیدنت به دلم برمیگردم.

نا امیدم نكن!!!!!!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 9 مرداد 1389 02:07 ب.ظ

عشق کودکی..

شنبه 9 مرداد 1389 12:21 ب.ظ

نویسنده : راضیه معینی
ارسال شده در: از دل برآمده ، بی معنایی مانند شعر ،
چی بگم از کجا بگم ازغم کیا بگم؟
از خودم از دلم از کدوم روزا بگم؟
روزایی که اشکامو واسه تو آسمون میدید
آسمون شد واسه من بین ترس و لرز بید
من فقط یه در زدم اونم در دل تو بود
اما صابخونه دل منو راه نداد
 آخه مهمون دوس نبود
دیگه ناامید شدم از همه کس از همه چیز
رفتم تا خودمو نجات بدم از دنیای پوچ و ریز
دیگه واسه چی زندگی کنم؟
واسه کی زنده باشم؟
من یه آدم تنها با پرویی زنده باشم؟
انقده دلم پره از روزایی که...
من سادم خستم...
دیگه حرفی ندارم واسه گفتن
چیزی ندارم واسه موندن
جز یه قلب شکسته بی سروسامون
که تنها امیدشه رنگ آبی آسمون
پس داره میره به سمت اون...
                                                            
                                                                                         (خودم)






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 16 مرداد 1389 07:55 ب.ظ

تو

شنبه 9 مرداد 1389 12:13 ب.ظ

نویسنده : راضیه معینی
ارسال شده در: از دل برآمده ،
من بعد از هر خطا همچون بعد از هر ثواب
و بعد از هر نفرین همچون بعد از هر آفرین
وبعد از هر سرزنش همچون بعد از هر نیایش
جانم لبریز از آرامش و سکون است
که بدی های من هرگز از مهر تو افزون نتواند بود
وزشتیهای من از زیبایی های تو بیرون نتواند شد
      ای خوبترین خوب من...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

یه کم فکر کنید...

جمعه 8 مرداد 1389 05:57 ب.ظ

نویسنده : راضیه معینی
ارسال شده در: از دل برآمده ،
بعضی موقع ها چیزایی میبینی یا میشنوی که از انسان بودنت خجالت میکشی بعضی از ماها فقط اسم آدم رومونه اما هیچ بویی از انسانیت نبردیم...
راستی مگه حیوونا چشونه که بعضی از ماها واسه کوچیک کردن همدیگه لقب حیوون به هم میدیم؟اونا که از خیلی از ماها بهترن حداقلش اینه که اونا چیزی هستن که باید باشن اما ما آدما چی؟
چقد به چیزی که باید باشیم نزدیکیم؟



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دوستی

جمعه 8 مرداد 1389 05:42 ب.ظ

نویسنده : راضیه معینی
ارسال شده در: زمانی بیشتر! ،
دوستی مسئولیتی شیرین است نه یک فرصت اگر دوستت را با تمامی شرایط درک نکنی او را هرگز درک نخواهی کرد


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

جک

جمعه 8 مرداد 1389 05:22 ب.ظ

نویسنده : راضیه معینی
ارسال شده در: تلخند ،
ترکه نشسته بود سر جلسه کنکور. سؤالا رو پخش می کنن و ترکه اول یه پنج دقیقه ای مبهوت به سؤالا خیره میشه . بعد یه پنج تومنی از جیبش در میاره شروع می کنه تند تند شیر یا خط کردن و پاسخ نامه رو پر میکنه . بعد 50-40 دقیقه مراقب میبینه ترکه خیس عرق شده و مرتب یه سکه رو میندازه بالا و زیر لب فحش میده . میره جلو می پرسه داری چیکار میکنی؟ ترکه می گه همه سؤالا رو جواب دادم . دارم جوابامو چک میکنم


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

تنهایی

یکشنبه 3 مرداد 1389 05:45 ب.ظ

نویسنده : راضیه معینی
ارسال شده در: از دل برآمده ،

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن

وچه زشت است زیبایی ها

را تنها دیدن و چه بدبختی آزار دهنده ایست

تنها خوشبخت بودن!

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 3 مرداد 1389 05:53 ب.ظ

قصه چهار شمع...

یکشنبه 3 مرداد 1389 05:39 ب.ظ

نویسنده : راضیه معینی
ارسال شده در: داستان ،
چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
شمع دوم گفت: ...
«
من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد . کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 3 مرداد 1389 05:42 ب.ظ

حق

شنبه 2 مرداد 1389 11:51 ب.ظ

نویسنده : راضیه معینی
ارسال شده در: خدایی بودن ،
خداوندا !
مگذار آنچه را که حق میدانم به خاطر آنچه که بد میدانند کتمان کنم...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

تلخی

شنبه 2 مرداد 1389 02:22 ب.ظ

نویسنده : محمود دل شکسته
ارسال شده در: بی معنایی مانند شعر ، زمانی بیشتر! ، از دل برآمده ، خدایی بودن ،
تلخ ترین لحظه زندگی آن زمانی است که به تلخی زندگی فکر میکنم


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 2 مرداد 1389 02:24 ب.ظ

جاه طلبی

شنبه 2 مرداد 1389 12:15 ب.ظ

نویسنده : احسان خان
ارسال شده در: از دل برآمده ،

زندگیه بیشتر مردم با کشیدن نقشه های خوب برای اون می گذره و سراسر عمر,من تیکه های قلبمو اینجا و اونجا جا گذاشتم و حالا به اندازه ی کافی ندارم تا زنده بمونم   

اما من به زور لبخند می زنم به علم اینکه جاه طلبی بیشتر از استعدادم بود... 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 2 مرداد 1389 12:26 ب.ظ

درباره ی آزادی

شنبه 2 مرداد 1389 11:43 ق.ظ

نویسنده : احسان خان
ارسال شده در: زمانی بیشتر! ،

روسو می گوید : انسان آزاد زاده می شود اما همه جا در بند است

اما به حقیقت نزدیک تر است اگر بگوییم :انسان در بند زاده می شود اما هر یک از ما استعداد آزاد شدن را داریم 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 2 مرداد 1389 12:14 ب.ظ

معبد

جمعه 1 مرداد 1389 05:36 ب.ظ

نویسنده : محمود دل شکسته
ارسال شده در: داستان ، خدایی بودن ،
عبادتگاهی در حوالی شهری در حال ساخت بود و تعداد معدودی کارگر مشغول بریدن سنگ برای آن بودند.عابری برای اینکه ببیند دارند چه میسازند توقف کرد,به سوی یکی از کارگران رفت و پرسید:چکار میکنید؟کارگری که غمگین و جدی و حتی عصبانی به نظر میرسید,بدون آنکه نگاهی به عابر بیندازد گفت:مگر نمیبینی دارم سنگها رو میبرم ؟؟؟
عابر به طرف کارگر دیگری رفت و همان سوال را تکرار کرد.این مرد هم غمگین به نظر میرسید,اما عصبانی نبود.قلم و چکش خود را پایین گذاشت وچشم به عابر دوخت و با حالتی محزون گفت:دارم نان در میارم!!! و کارش را از سر گرفت.
عابر به سمت سومین کارگر که نزدیک دروازه اصلی عبادتگاه مشغول همان کار بود رفت.او با حالتی شادمانه آواز میخواند .عابر از او هم پرسید:دوست من چه میکنی؟آن مرد با صدایی خوش طنین گفت:دارم عبادتگاه میسازم.بعد شروع به آواز خواندن و کار کردن کرد.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

یار

جمعه 1 مرداد 1389 04:20 ب.ظ

نویسنده : راضیه معینی
یار من هوایت میکنم 
یار من صدایت میکنم
دیدی چه بی کس گشته ام؟
یار من فدایت میکنم این گریه پر غصه ام
گل های باغ را هر بهار
بهر تنت پرپر میکنم
ماه را بنگر نازنین
خورشید را بنگر نازنین
بهر هر خنده تو
ماه وخورشیدم نثارت میکنم
ناز نگاهت را که من
 هر شب به خواب میبینم
گر به بیداری رسد
دنیا را نثارت میکنم
                                                                                                                                 (خودم)



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 16 مرداد 1389 07:56 ب.ظ

آرزو

جمعه 1 مرداد 1389 04:11 ب.ظ

نویسنده : راضیه معینی
در این تنهایی و هجوم غم
در این ظلمت بی انتها
تنها صدای قلبم است که می آید
 تنها خداست که میبیند مرا
آرزوهایم را پشت آن پنجره غبار گرفته میبینم
آری آنان میخوانند مرا
و امیدهایم را که میروند و نمیبینند مرا
دیوار اتاقم گرچه سفید است هنوز
اما تیرگی کسالت بارش را
لای آن گچ های برش خورده زیبا میبینم هنوز
تنها صدای قلبم است که می آید
تنها خداست که میبیند مرا
دست هایم گرچه ناتوانند اما
می خواهم با هر ضربه اش بر دیوار
نقش کنم آرزوهایم را
صدای خنده کبوترهارا
لحظه شروع یک دیدار را
لحظه تولد یک عشق را
نقش کنم بر دیوار
دستهایم گرچه ناتوانند اما
خدا را میبینم که میبیند مرا...
(خودم)




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 16 مرداد 1389 08:05 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 7 ... 3 4 5 6 7
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic